محمد حميد الله ( مترجم : سيد محمد حسينى )
391
مجموعة الوثائق السياسية للعهد النبوي و الخلافة الراشدة ( نامه ها و پيمانهاى سياسى حضرت محمد ( ص ) و اسناد صدر اسلام ) ( فارسي )
ايشان ، نوشتهاى به من ده ، و او فرمانى ديگر براى من نوشت . متن هيچيك از اين دو نامه ، به دست نيامده است . چون فرستادهء خدا ( ص ) نماز را به پايان برد ( و پيش از آن ، مردم را دربارهء پرهيز از پرداختن به فرمانروايى و خوردن صدقه ، پند داده بود ) ، من آن دو نامه را نزد وى بردم و گفتم : اى پيمبر خدا ! مرا از پذيرفتن اين دو نامه ، معذوردار . پيامبر گفت : چه چيز موجب انصراف تو شد ؟ گفتم : اى پيمبر خدا ! سخنان تو را دربارهء درخواست كنندهاى كه با وجود بىنيازى از مردم درخواست كمك مىكرد ، شنيدم كه گفتى : اين دستگيرى مردم از تو ، در سر ، درد و در درون بيمارى است . و من با آنكه بىنياز بودم ، از تو درخواستى كردم . وى سپس گفت : مردى را به من بنماى تا وى را به فرمانروايى شما برگمارم ؛ و من كسى را به پيامبر معرّفى كردم ( ابن حجر ) . همين داستان را به حبّان بن بحّ صدائى نيز نسبت دادهاند : از حبّان بن بحّ صدائى يكى از صحابهء پيامبر ، روايت است كه گفت : مردم قبيلهء من ، كافر گشتند . من آگاهى يافتم كه پيامبر ، سپاهى را به سوى ايشان گسيل كرده است . نزد وى آمدم و گفتم : مردم من مسلماناند . پيامبر گفت : آيا به راستى چنين است ؟ گفتم آرى . حبّان مىافزايد و گويد : آن شب را تا بامداد ، همراه پيامبر بودم . چون سپيده دميد ، اجازه خواستم كه نماز بگزارم . وضو ساختم و نماز گزاردم . پيامبر مرا بر خاندانم ، فرمانروايى داد و زكاتشان را در اختيار من نهاد . سپس مردى به پا خاست و به رسول خدا ( ص ) گفت . . . پس از آن ، مردى براى درخواست صدقه ، نزد وى آمد . پيمبر به او گفت : صدقه ، در شكم ، آتش و در سر ، درد است . در پى بىآن ، من نوشتهء خود را يا نوشتهء حكمرانى و زكات خود را به پيامبر اسلام بازگرداندم . پيمبر گفت : تو را چه شده است ؟ گفتم : آيا با آن سخنان كه از تو شنيدم ، اين نوشته را بپذيرم ؟ ! گفت : سخن همان است كه شنيدى ( ابن حنبل ) . حبّان بن بحّ صدائى ( 2 ) : . . . متن هيچيك از اين دو نوشته ، در دست نيست . 1 . بنى صداء يكى از تيرههاى قبيلهء مذحجاند ( الاشتقاق ص 405 ؛ جمهره ص 413 و 477 ) . - م . 2 . ابن حجر نيز ، همان گفتهء ابن حنبل را آورده است . - م .